کنکور
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۸  

من رتبه ٩٢٣کنکور سراسری رو میخوام.برام دعا کنید البته میدونم که میشه همینی که میخوام.وقت آپ جدید ندارم عزیزانمممممممممممممممم.وقتی دکترای ژنتیک گرفتم همتونو شام میبرم بیرون صفا سیتی.بوس بوس بوس.بای


کلمات کلیدی:
ما هستیم(تیریژ سیاسی+سوتی هاااااااااااااا)
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٧  

بله بالاخره امتحانامون تموم شد از امتحانات مرگبار رهایی یافتیم اما کارنامه ی مرگبار رو 3 تیر میدن(حالا بمیرو زنده شو تا 3 تیر)خلاصه واسه آپ این دفه سوتی ها رو در نظر گرفتم خوب قبل از ذکر سوتیهای خنده دار باید بگم جممون خیلی کم شده بی وفا شدین همتون

خوب سوتی 1:ما تو ماشین بودیم که یهو یه هواپیما تو آسمون دیدیم اما سرعتش کم بود و به نظر میومد که اصلا حرکت نداره(اما اینو میدونیم که اگه حرکت نداشته باشه میوفته)یهو مامانم گفت وا این هواپیما چرا راه نمیره؟ انگار وایساده حرکت نمیکنه منو داییم با هم زدیم زیر خنده گفتم آره مامان جان وایساده مرتاضه این هواپیما که تونسته به جاذبه ی زمین غلبه کنه

2:رفتیم ددر تو یه کویر بی آب و علف تا ظهر مردیم تشنگی بعد من یادم افتاد که یه بطری آب تو یخدون تو ماشین گذاشتم رفتم آوردمش تو راه داشتم ازش آب میخوردم که رسیدم به بقیه یهو داداشم که تشنگی رو مخش اثر گذاشته بو د بلند گفت آآآآآآآآآآآآآب برس به نجاتم من همونجا افتادم رو زمین و خنده ه ه ه ه ه ه ه ه

3:تو پارک بودیم گفتیم بزار بعده 1 قرن یکم الاکلنگ بازی کنیم یه دوستام که خیلی بدنش جذب پروتئینو خوب انجام میده (به عبارتی هر چی میخوره حروم نمیکنه همش جذب بدنش میشه 80 کیلو رو حتما هست اسمش نیلوفره)نشست همون طرفی که من نشسته بودم و دقیقا اون طرف الاکلنک مریم که خیلی بدنش زاویه داره(چوب کبریت جلوش لنگ میندازه)نشست منم اینور الاکلنگو بلند کرده بودم مریمم وایساده بود یهو من الاکلنگو ول کردم فکر کن یور الاکلنگ 80 کیلو یور 30 کیلو چه اتفاقی میوفته؟ میله ی الاکلنگ محکم خورد زیره مریم من که دیگه از خنده نمیتونستم خودمو جمع کنم بقیم میخندیدند ولی مریم دردش گرفته بود و هی به من فحش میداد

حالا از سوتی گذشته آرمینا چطوری؟ شنیدم همکاریم با هم بزن قدش موافقی یه کیلینیک بزنیم؟ چغل جون این بارو به احترام تو آبروی اون 2 تا مرغ عشقو نمیبرم بقیه کجان؟ بد ذات که انگار این دفه جدی جدی مرده بقیه ی پایه هام که کنکورین اوی مرتض تو رو نمیگما آهان اینو یادم رفت بگم من دپرس بودم اما الان کاملا خوبم اگه مریم و چغلو چوری فرشته و فری نبودند ساید الان من تو دیوونه خونه داشتم نخای ملافمو میشمردم راستی این شعره فریدون مشیری رو خوندین؟ (بی تو مهتاب شبی باز ....)توصیه میکنم حتما بخونین من که دارم حفظش میکنم خدا رو شکر میکنم که در نبودم شوهرم ندادید آخه منم میخوام پله های ترقی رو ملق بزنم برم بالا. خوب زیادی حرف زدم آخه 1 ماه نه حال گرفته بودم نه کسیو ضایه کرده بودم اینه که همش جمع شده بود.منتظر نظراتون هستم

پ.ن:من کلاس زبانو پیانو و فیزیک و ریاضی نوشتم زبان رو به افتخار آرمینا تصمیم گرفتم ادامه بدم البته آرمینام نبود من ادامه میدادم. پیانو رو به علت علاقه ی شدیدم به فیلم رویای خیس ادامه میدم اون 2تا رو هم به دلیل راحتی در سال دگر.

پ.ن:پی نوشت قبلی طولانی ترین پی نوشت بوده مگه نه؟

پ.ن:ای 2 مرغ عشق پیوند نامرئی تان مبارک

پ.ن:راستی آرمینا دختر خالم امسال کنکوریه دعا کن همکارمون بشه آخه خیلی مخه(ببیبن اون چیه که من بش میگم مخ)

پ.ن:خوب نزنین با ی بای

پ.ن:نوشته شده توسط بانو طناز که کشته مرده هاش زیادن(جدی میگم به قرآن یکیشو چند روز پیش رگشو زد چون من بش محل ندادم)

پ.ن:موجم اگر میروم گر نروم نیستم ما هستیم 11 شب هر شب بالای پشت بامها یادتون نره


کلمات کلیدی:
مااااااااااااااااااست وپااااا
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧  
آپ میکنییییییییییییییییم آقا سلام منم بلدم جنگ را بندازماااااااااااا نمونش این وبلاگ مرتض و مهسا راستی امروز میرم چوری چغلو بده مدتهاااااااااااا میبینم دلم خیلی تنگیده واسش خوب بریم سر اصل مطلب من از این مملکت ناراضیم چرا کنکور شده کابوس؟من هنوز جوونم آرزو دارم نمیخوام بمیرم اه ولم کنین من 1:سورپرایزمو میام واستون میگم ینی مال من نیست مال چغله خبرادارم واستون جنییییییییییییییییفر. خبر اول:من وسط خیابون جلوی یه مشت چوری خوروس خوردم زمین بم خندیدن ماماااااااااااااااان ولی من که کم نیاوردم واسه اینکه بگم ینی من ضایع نشدم خودمم شورو کردم به خندیدن اما خداییش خیلی عصبانی شده بودم 2:تو جمعمون دو تا کلاغ عشق داریم هر کی گفت کین جایزه میگیره 3:این یکی خیلی باحالو طولانیه پس اول 4 رو مینویسم بعععععععععد 3 رو کامل میکنم 4:این آپ تا آخر خرداد جدید میباشد پس هی نگین آپ کن آپ کن که میزنم تو سرتون صدای چیز بدین حالا ادامه ی 3 : این داستان ادامه دارد تا برنامه ی بعد خدا نگهداررررررررر واینک به اخبار شماره ی 3 ی واقعی میپردازیم من برم ناهار بخورم میام بقیشو مینویسم.پلیز ویت(این تیکه به افتخار آرمینا جون جونم بود)آخیش شکمم داشت ارور میدادا.خوب میرسیم به 3 خوب بابا نزنین گفتم گفتم 3:بچه هاااااااااااااااااااا جونم براتون بکه کهههههههههههههههههههه یه اتفاقی افتاده میدمنین چی شده؟ نمیدونین که حالا براتون میگم چی شده هیچی نشده فقط یه چیزی شده که چیز شده بگم؟ مهسا بگم؟ چغل بگم؟ آرمینا بگم؟ مرتض بگم؟ نمیگم که آدم باید رازدار باشه ولی از اونجایی که نخود تو دهن من نمیخیسه میگمممممممممممممممم یه روووووووووووز یعنی همین دیرووووووووووز منو شقایق و مریم (دوستای مدرسه ایم)با اون مریم و مهساااااااا(که اونم تو مدرسمونه)رفتیم الافی حالا چرااااااا؟ چوووووووون اردو داشتیم و زودتر برمون گردوندند و مام رفتیم پااااااااااارک خانه اصفاهان بعععععععععد ساعت 4 بود یهو گفتیم چیکار کنیم حوصلمون سر نره رفتیم تو یه کوچه و من زنگ یه خونه رو زدم و به بچه ها گفتم بدوئییییییییییییید دویدیم بعد یهو مانتوی مهسا گیر کرد به یه تیکه آهن و جرررررررررررررررررررررررررررررررررررر من که پهن زمین شده بودمو میخندیدم بقیه رو ندیدم که چیکار میکنن اما بدش از چشمای خیسشون ملوم بود خیلی خندیدند خلاصه فرار کردیم بعد گفتیم خوب تا 5 وقت داریم چیکار کنیم؟من پیشنهاد دادم بریم مزاحم تلفنی بشیم از تلفن عمومی بچه هام که پایه رفتیم بعد یه شماره گرفتم و گوشیو دادم به مریم یارو برداشت مریم بش گفت سلام آقا ببخشید منزل ضیافت؟ یارو گفت نه مریم:پس ریدم به اون قیافت و بد تق گوشیو گذاشت یکم خندیدیم بد مهسا گفت آقا من من تلو بش دادیم و شماره گرفت و گفت سلام منزل آقای دردشتی؟ آقاهه:نه مهسا:(این تیکه رو با داد بخونین)پس چرا گوشیو برداشتی؟ آقاهه: ببخشید خانوم شرمنده و گوشیو گذاشت ما رو بگی دیگه مردیم یارو کپ کرده بود جای اینکه بگه چرا مزاحم میشینو کلی فش بده مذرت خواهیم کرده بود بیچاره از ترسش. اه وقتی گیر میدین آپ کن همینه دیگه آپ مسخره میشه و اصلانم خنده دار نمیشه خوب بزارین حالا یه چیز خنده دار بگم حداقل خوب همین الان مامانم مهمون داشت داداشمو فرستاد ماست بخره خرید و اومد ماستو گذاشت جلوی یخچال(ورودی آشپزخونه)و رفت من داشتم کاهو میشستم(کار هرگز نکرده) اولا که خوب گند زدمو کل آشپزخونه رو آب برداشت بعد یهو تلفن زنگ خورد منم که عشق تل جواب دادم دویدم و با پای مبارک به استقبال سطل ماست مبارک رفتم بدشم خوردم زمین همون موقم زنگ خونه به صدا در اومد مامانم که بیچاره نزدیک بود گریش بگیره به من یه نگاهو یه زمین سفید یه نگاه و به آیفون یه نگاه حالا منو بگی نمیدونین چطوری ماستا رو جم میکردم فقط کم مونده بود زمینو لیس بزنم خلاصه مامانمم با حالتی غضب در اندرون رفت سمت آیفونو درو باز کرد منم پریدم تو دسشوئی و فشنگی پامو شستم و اومدم بیرون 1دقیقه نشد خدا شاهده اومدم بیرون دیدم همه دارن میخندند منو بگی مجهول نگاهه مامانم کردم بعد 2زاریم افتاد که مامانم گند منو تعریف کرده حالا با چه شرعتی؟ سرعت صوت منم خندیدم مامانم گفت خجالت بکش میخندی؟ منم گفتم کشیدم کشش خوب نبود در رفت دیگه همه میخندیدنو مامانمم میخندید بد رفتم تو اتاقمو شلوار مشکی توپ توپی سفید (توسط ماست توپ توپی شده بود)رو عوض کردمو رفتم بیرون در ضمن ماست سر سفره بود حالا نمیدونم مامانم همون ماستی که پای من توش رفته بودو به خورده اینا داد یا از قبل داشتیم آخه خودش یه قاشقم ماست نخورد حالا باید ازش بپرسم (اینقدر عقل داره که ماست پایی بشون نده ها اینو گفتم واسه خنده)خوب بستونه فلا بای تا بعد از خرداد نظر بدبن نامردا ها اگه نظر ندین الهی برین زیر تریلی
  پ.ن:تلفن را شما جواب ندهید
پ.ن:مامانتان را عادت بدین به نخود نگه داشتن تو حلق
پ.ن:خوش باشیییییییییییییید من این مملکتو نمیخوام برین گم شین ...خوندهاااااااا
کلمات کلیدی:
بلا ها ی آسمانی
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦  

سلام اینم مطلب جدید اول بلاهایی که تو این مدت سرم اومده رو میگم فکر کنم نفرینم کردین نه؟ بابا میدونم دلتون برام تنگیده بود(چه سر خود معطل!!!!!!!!!!!!!!!!!)۱:اومدم براتون مطلب جدید بزارم بعد با یه ذوقی صندلی رو کشیدم جلو از بس هول بودم که بشینما پایه ی صندلی رو پای چپم بود که یهو نشستم...... پای کوچیکم زیر وزن نه چندان کمه بدنم له له له شد نه میتونستم پامو بکشم بیرون نه میتونستم از جام بلند شم خلاصه از اشتداد درد صدامم در نمیاومد میخواستم داد بزنم اما هر چی سعی میکردم جای صدا هوا از دهنم میومد الانم پوست مبارکش به طول ۱۰ سانت و عرض ۳ سانت به مساحت ۳۰ سانت به صورت عمودی جرررررررررررررررر.خووووووووووووووووووووون منم که جوووووووووووود اررررررررررررررررررر زدمااا دومیش این بود که رفتم حموم بعد که اومدم بیرون خواستم داداشمو اذیت کنم رو مبل بودم موهامو تکون دادم دیدم آبش نمیرسه بهش سرمو آوردم پایین و بعد بالا ................. چهره ی این جانب شده بود شبیه سوسک له شده توسط مایتابه میدونین چرا؟ چون سرم(به عبارتی گیج گاهم)خورد به دسته ی مبل و اندازه ی یه پرتقال بالا اومد بعد آهان سومیش:من یه ماهه مریضم رفتم دکتر تو مطب یواش به مامانم گفتم مامان سوزن نده هااااااااااااا من نمیزنما بلند گفت اولا که تو گلو درد نداری بعدشم خرس گنده شدی هنوز میترسی؟ من اندازه ی تو بودم ۷تا بچه داشتم(اینجا سوال پیش میاد که پس مامان جان اون ۴تامون کجان؟ خوردیشون؟ آخه تو که بیست سالگی عروسی کردی چطوری هفده سالگی بچه اشتی؟)خلاصه چنان بلند اینا رو به من گفت که همه ی مریضا برگشتن منو نگاه کردن منو بگی قرمززززززززززززززززززززز زرررررررد سببببببببز آبییییییی بنفش خلاصه رفتم تو دکتره نبضو .... رو گرفتو بعد گفت ۲تا آمپول براش نوشتم(من:شبیه کدویی که با خودکار بزنی تو چشش شده بودم)اومدیم بیرون گفتم مامان من آمپول نمیزنم مامان:تو غلط میکنی ساکت باش. منم خفه شدم حالا برده منو پیش مامان بزرگم اونم که قربونش برم موقع آمپول زدن انگار داره باغچه بیل میزنه اولش کلی جیغ و داد کردم و کولی بازی در آوردم پسر داییم وایساده بود به من میخندید دلم میخواس تو اون لحظه اون ریشاشو دونه دونه بکنم پیوند بزنم به دماغش خلاصه به زور یکیشو زدم و الفرار هنوزم حالم خوب نشده چهارمیش یه بچه تو ماشین بغل مامانش بود بعد سرشو آورده بود رو پای من منم گفتم بزار یکم باش بازی کنم گلاب به روتون از زیر چونه تا روی پام یه سره سفیییییییییییییییییییییییییییییییییید شد حالا مامانش: اااااااااااااا مامان خاله رو کثیف کردی؟ تو دلم گفتم زهر مار من گوه خوردم خاله ی این انتر باشم الاغ .....ید رومون نمیدونم چقدر خورده بود که ۲کیلو بالا...... ای ای ای ای ای بعدشم یهو یه بوی دل انگیزی اوووووووومد خدا رحم کرد پوشک پاش بود وگرنه این دفه هم ریده بود بمون من که نرسیده به خونه پیاده شدم رفتم خونه شانس آوردم تو راه برگشت این فرشته ی آسمانی همسفرم بود وگرنه تموم گیساما میکندم تو ماشین. به قول آرمینا پی نوشتپ.ن:با هیچ گونه نینی بازی نکنید مخصوصا نینی های تازه سیر خورده ی ریقو.

پ.ن:آمپول درد ندارد(الکی).

پ.ن:با آب موهاتون کسیو خیس نکنین.

پ.ن:چوری چغل رفته اهواز کامپیوترشم خرابه واسه همین نمیتونه بنویسه منم دیگه براش درست نمیکنم (هفته ای ۳ بار من خونه ی اینام که دل و روده ی کامشو به هم پیوند بدم)

پ.ن:هر کی با من قهره الهی بترکه الهی دوباره هم با ماشین بره رو جدول با اون دست فرمون مذخرفش.(این مخصوص یه آدم پررو بوداااااااا) خودش میدونه کیه چوری چغلم میدونه کی میگمپ.

پ.ن: ما انقلاب میکنین من مانتو بلند نمیپوشم آرمینا بیا بریم این رژیم رو براندازیم

پ.ن:فلا من دارم میرم ددر مدر ۵فروردین میام

پ.ن:بی معرفتا هیچ کدومتون تولد منو یادتون نبود به جز چنتا ۱۱اسفند تولدم بود دقیقا ۱ماه بعد از بد زات جونم(ژوکر)ولی اشم بد ذات بیشتر بت میومدا ..

پ.ن:چوری خپل بازگشته است تا با شما باشد برای همیشه تا ابدیت.

 


کلمات کلیدی:
پايان داستان
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٦  

سلااااااام به همگی

این آخرین آپ منه چون دیگه نمیخوام بیام تو اینترنت . اگه یه زمانی اومدم مطمئن باشید که دوباره آپدیت میکنم و به همتون سر میزنم . الانم میخوام از تموم کسانی که توی این مدت من رو همراهی کردند تشکر کنم:

چوری چغل ..................... ماهه شب چهارده

بدذات.............................فرمانده ی کل قوا

آرمینا..............................استاد زبان

دیب دمینی.....................آقای دکتر(یانگوم مذکر)

چوری فری......................زبون دراز

بهزاد و برایان...................مثل من نایاب

چیچینی.........................داداشی

گربه سگ.......................بلا به دور

خب از همتون خوب گفتم چون نمیخواستم آخر عمری نفرینم کنین .

اگر ابدیتی بود دوباره باز خواهیم گشت!!!


کلمات کلیدی:
چرت و پرت
ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦  

سلام روز مادرو پیشاپیش به مامان گل ماه نازنینم و همه ی مامانای گل دنیا تبریک میگم پست قبلیم خیلی مذخرف بود میدونم یکمم زیادی توهمی بود شما به بزرگی خودتون معضزت بخواید ینی چه؟ به شما چه که من چی مینویسم (ناراحت نشینا من از آن شمام به قول مهستی شما بودید که من امروزه هستم میدونم خیلی دیره ولی تسلیت عرض میکنم به دوستدارانش) به قول چوری بهزاد خیلی هیجانی بود

 خوب تغثیر تقسیر تغصیر (این یه تیکه ویروس چوری چغل بود که سرایت کرده به من)خودتون بود هی گفتین چرا آپ نمیکنم منم مجبور شدم از تشعشعات (فکر کنم املاش غلطه هر کی درستشو میدونه واسم بنویسه) ذهن خلاقم استفاده کنم اعترافم خیلی سخته هاااااااا وای کشتنمون با این ماهوارشون هر کانالی میزنی یا دعوا سر مجلس مهستیه یا آهنگاشو گذاشتند هی امیرقاسمی میزنه تو سر شبخیز هی شبخیز .....به هیکل امیر قاسمی(به دلیل اینکه چوری های بسیار این وبلاگ رو میخونند از نوشتن فوشایی که بد آموزی داره معذوریم معزوریم).چوریان دیروز (که خودمون باشیم) را بی ادب بار آوردند چرا؟ چون چ چسبیده به را زیرا در همه ی دعواهای مامان و بابا حضور داشتیم و در کوچه بازی میکردیم و اگر خودمان در کوچه بازی نمیکردیم دوستانمان که بازی میکردند اه به من چه؟ جو منو گرفت ادای جابر بن حیان رو در آوردم حالا حتما میگی این طناز چقدر چرت و پرت نوشته خوب مال همون جفت پاییه که فرود اومد روشکمم دیگه حالا اون ماجرا توهم بوده و جفت پای چرت و پرت رو شکم شمام فرود میاد و چرت و پرت در جفت پا روی شکم قرار دارد چیه مخت هنگ کرده اشکال نداره چرت و پرت توی شکمتونه(مطمئنم اگه من پیشتون بودم جفت پا میومدین رو شکمم نه؟)خوب خدا رو شکر که نیستم ولی چوری حتما منو واسه بد قولیام و چرت و پرت گفتنم میکشه ولی دست بقیتون که بم نمیرسه پس جفت پا بپرین رو شکم خودتون خوب خوب نه نه نزنین منو ببخشید دیگه تکرار نمیشه شایدم بشه قول نمیدم خوب دیگه تمون شد(این یه تیکه رو حتما وقتی رفتید آمپول بزنید از زبون دکتر شنیدید مثلا چوری چغل از آمپول میترسید من باش رفتم که آمپولشو بزنه و بیایم دو بار که نوبتشو داد به نفر بعدی بعد با زور و غر غرای من رفتین تو بعد میگه من میترسم ووی ووی ووی ووی ووی منم به دکتره گفتم آقای دکتر این میترسه دکتره گفت شما که دیگه بزرگ شدید (در این لحظه چوری دست منو از همون نشکونایی که روز یازدهم تیر میگرفت گرفت)بعد نشست رو تخت دستشو داده دست دکتره و سرشو گرفته اونور و زیر چشمی به آمپول نگاه میکنه و با اون دستش دست منو له میکنه بعد دکتره آمپولو زد و این جمله ی معروفو گفت خوب دیگه تموم شد)خوب حالا نظر بدید املای صحیح تشعشعات یادتون نره بدشم اگه دوست داشتید کلوز رو بزنین محترمانه با زبون خوش تشریف ببرین بیرون تا با اوردنگی بیرونتون نکردم(مضاح بود) بااااااااااااااااااااااااااای فوشم ندین واسه این پستمااااااااااااا
کلمات کلیدی:
رهايی از امتحانات مرگباااااااااااااااااار
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ تیر ،۱۳۸٦  

سلام خوب خوب بابا گریه نکنین اومدم من اینجام گریه نکنین ای بابا. من همش یه هفته مسافرت بودم و یه هفته هم وقت نداشتم بیام اینترنت ببخشیداهم اهم روز آخر امتحانات و اتفاقات جالبش : روز آخر امتحانات مثل یه مشت گوسفند که در طویله باز مونده باشه ول شدیم تو خیابونا و مثل مغولا وحشی بازی در میآوردیم بعدش با مهشید و آرزو و منیره و سمیه و مهسا و بقیه رفتیم پارک نوشو شخم بزنیم خلاصه تو این چمنا عین دیوونه ها وول میخوردیم و جیغ میزدیم غافل از اینکه فقط ما اونجا نیستیم و مدرسه ی پسرونه هم آخرین امتحانشونه و بالای درختا نشستند من با سرعت زیاد میغلتیدم به طرف درخت چشمت روز بد نبینه یکی از همون پسرا یهو از درخت پرید پایین حالا من کجا بودم زیر اون درخت خوابیدم بودم مرتیکه الاغ جفت پا اومد رو شکم من حالا من داد میزدم اونم هول کرده بود میگفت ببخشید من غلط کردم ندیدمتون حالتون خوبه؟ دلتون درد میکنه و پشت سر هم سوال میکرد یهو آرزو گفت خفه شو ببینم چش شده پسره ساکت شد منم احساس میکردم رودهام تو دهنمه و هی داد میزدم آرزو گفت خفه نمردی که زنده ای منم یکم صدامو آوردم پایین بعد چشمامو باز کردم دیدم دور تا دورم پر آدمه هم پسرا از درخت اومده بودند پایین هم دوستای خودم اومده بودند دورم بعد یکی از پسرا که بعد فهمیدیم اسمش علیه گفت بیمارستان نیاز داره؟ آرزو پاچشو گرفت و گفت برو گمشو عوضی کشتینش دوستمونو پسره با حالت معصومانه گفت من که نپریدم چرا به من میگی؟ دلم واسه پسره سوخت گفتم شما برین من حالم خوبه بیچاره ها هی میزدن تو سر اون پسره که پریده بود روی من اسمشم احسان بود بهش میگفتند احسانی خاک تو سرت لهش کردی دختره رو حالا اگه ناقص بشه خودت باید بگیریش اون پررو هم گفت خودم مخلصشم بعدشم تا وقتی ما از پارک اومدیم بیرون دنبالمون بودندو هر پنج دقیقه یه بار میومدند از من میپرسیدند حالت خوب شد؟ بعد رفتیم تاب بازی اونام دور زمین بازی نشسته بودند مهشید وسوسه شد مغنعشو در آورد پرت کرد واسه آرزو کش سرش باز شد و افتاد رو زمین اومد برش داره که با مخ اومد رو زمین منو بگی دلمو گرفته بودم و میخندیدم مهشیدم پخش زمین بود پسرام هر کدوم از یه طرف قش کرده بودند مهشیدم بلند شد و خودشو تکوند و رو به هممون گفت زهر مار خنده داره؟ بعد یه خانومی اومد گفت فاتیا دارن میان مواظب باشید ما مغنعه ی مهشید رو هل دادیم تو سرش و از پسرا خیلی دور شدیم که فکر نکنن اینا با ما هستند بعد رفتیم تو خیابون که بریم نیرو هوایی پسرام تا دیدند فاتیا رفتند اومدند دنبال ما حالا هر کی رد میشد با داد میگفتند این دختره از رو تاب افتاد این یکیم روده هاش از دهنش زد بیرون خلاصه خیلی از دستشون خندیدیم ولی محلشون ندادیم اما ول کنمون نبودند آرزو گفت بچه ها بیاین یکم اذیتشون کنیم گفتیم ما میایم ولی خودت هر کاری میخوای بکن ما دخالت نمیکنیم خلاصه کشوندیمشون تو کوچه ی کاج وآرزو وایساد ما هم وایسادیم آرزو به یکیشون علامت داد که بیاد اونم اومد تا اومد جلو آرزو یه کاج برداشت زد تو سرش و بهمون گفت فرار کنین ما هم پا گذاشتیم به فرارو رفتیم خونه نتیجه گیریش اینه که شیطونی تو پارک در ملا عام ممنوع و وقتی کش سرت افتاد روزمین وقتی رو تابی نمیخواد برش داری و در ضمن از پسر جماعت باید دوری کرد و رو بهشون نداد که ما ندادیم به پسرای گل بازدید کننده بر نخوره همشونم پیله نیستند سر سنگینم توشون هست


کلمات کلیدی:
روزی که چوری نباشد..................
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

سلام توجه داشته باشین که آپی که حالا تو وبلاگ چوری چغله مال من بود ولی اون دزدیدش ولی اشکال نداره نمیزنمش دیشب با هم رفتیم بیرون میتونستم بکشمش ولی نکشتمش خوب میخوام از روزی که مریم غایب بود واستون بگم پارسال روز سه شنبه بود که مریم به علتی که نمیشه گفت نیومد مدرسه منم تنها نشسته بودم رو نیمکت و غم فراق فراغ چوری چغلو تحمل میکردم زنگه اول زبان داشتیم چوری هم کهنبود من باش حرف بزنم نگاه کردم تو کیفم دیدم کپسول توشه منم درد بی حوصلگی کپسوله رو بازش کردم ریختم کف دستم و بعد فووووووووووووووت گرد قرصه کل کلاسو گرفته بود خانوممون گفت طناز چیکار کردی؟ گفتم هیچی رو نیمکت گچ ریخته بود فوتش کردم منصوره و سپیده و شیرین که دیده بودن من چیکار کردم میخندیدند ولی ساناز که جلی من نشسته بود هی قر غر میزد که مانتوم شفید شده من چیکار کنم؟ گفتم خوب میخواستی اینجا نشینی بعد دنیا اومد پیشم خانوم صداش کرد که درس بپرسه ازش رفت تا اومد من اتدمو گذاشتم رو نیمکت اونم ندیدو نشست روش چشمتون روز بد نبینه جیغ میزد جیغ بنفشاااا معلمه گفت چی شد؟ دنیا گفت هیچی پام تیر کشید خوانومه هم گفت نیم نمره از مستمرت کم میکنم که پات تیر میکشه اینجوری جیغ نزنی منمیخندیدم نیا هم میگفت کوفت زهر مار میکشمت خلاصه با یه مکافاتی زنگ اول تموم شد زنگ دوم دینی ای ای ای ای داشتیم از اونجایی که معلمه گاو بود من نشستم به نقاشی کردن و مریمو کشیدم (یه اژدها که دل و رودش از دهنش اومده بیرون با چشای ور قلمبیده و ...)وقتی تموم شد گذاشتمش جای مریم منصوره دید و دیگه کلاس همه برگشته بودن مریم ببینن و هی میخندیدند معلمه گفت (مثل پذیرش بیمارستان صدامون میکرد) خانومه منصوره خدابین فرد لطفا برید دفتر ونم رفت ناظممون اومد معلمه واسش گفت که من چیکار کردم ناظممون گفت بیا اینجا رفتم گفت چرا این کارو کردی؟ گفتم همین جوری چون میدونست درسم عالیه فقط گفت دیگه تکرار نشه زنگه دومم با یه مکافاتی تموم شد زنگ سوم ادبیات داشتیم میخواست درس بده به من گفت از روی کتاب بخون منم چون حوصله نداشتم واسه اینکه زود تموم بشه یکی در میون میخوندم خطا رو مهلمه گفت چته تو؟ گفتم حالم خیلی بده گفت خوب نخون منم از خدا خواسته ولش کردم یه بادکنک از کیفم در آوردم و یه کم بادش کردم بعد دو سرشو گرفتم صدای جیغ میداد خانومه گفت کی بود؟ دید کسی جوابشو نمیده ول کرد بعد شرو کردم به آواز خوندن آهسته نبود بلندم نبود معمولی بود بعد کلاس به هم ریخت خلاصه 5 دقیقه به زنگ دوباره هوس کردم یکی جیغ بزنه هیچکی مثل دنیا جیغ بنفش نمیزد دوباره اتدمو محکم فش فرو کردم اونم برگشت محکم زد تو گوشم معلمه گفت چرا میزنیش؟ دنیا هر چی گفت معلمه قبول نکرد و گفت این بیچاره حالش بده تو بیخودی اذیتش میکنی دنیا رو از کلاس انداخت بیرون .. بیا اینم روزی که چوری دلبندم در مدرسه نباشه چی میشه؟ مدرسه داغون داقون میشه ممنون از داداشی بهزاد و برایان چوری گل خودم و خواهر باحالش پایان


کلمات کلیدی:
انشای داييم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦  

سلام ما خانوادگی انشاهامون خیلی عالیه مخصوصا دایی یکی مونده به آخری که هم تنبل بوده هم شکمو(قربونش برم الهی)انشایی که دایی غلامرضام در مورد پاییز نوشته::::فصل پاییز فصل خوبی است یه روز یه پیر زن و پیره مردی بودن که بدون بچه هاشون تو یه کلبه وسط جنگل ترسناکی زندگی میکردن هر دو کبریت میفروختند که یه روز بارون میاد و پیره مرده که به بارون حساسیت داشته میمیره(تخیلو دارین؟ یارو از بارون مرده)بعد پیره زنه که که پول خاک کردنشو نداشته همونجا ولش میکنه میاد خونه و پیره زنه تنها بوده تا یه روز داشته تند راه میرفته که یهو میخوره به یه پیره مردی و کبریتاش پخش زمین میشه پیره مرده میگه وای (از اینجاش فیلم هندی میشه)ببخشید الان همشو واستون جمع میکنم پیره زنه میگه فدای سرتون ولشون کنین خلاصه جمع میکنه و میده بهش هر دو عاشق هم شده بودند همون موقع میرن دفتر ازدواج و ازدواج میکنن(به این میگن سیاست مداری تشریفاتو کنار گذاشته و... زرت عروسی را انداختند )و در همون کلبه ی وسط جنگل به زندگی ادامه میدن این بود انشای من راجع به فصل پاییز----------- حالا همون جمله ی اول فقط راجع به پاییز بوده و این انشا رو معلمه بش 12 داده (دایی باعث تاسفه دختر خواهرت یه پا نویسندست اونوقت تو اینجوری انشا مینویسی؟ ملومه من فقط قیافه ای به تو رفتم بیشتر به دایی کوچیکه رفتم) خوب حالا از شکموییش بگم :یه روز اومده خونه و به مامانش گفته مامان( این قسمتو با آه و ناله بخونین) زنگی اول که نون و پنیر دارم میخورم زنگ دوم که سیب دارم میخورم زنگ سوم که پول دارم میخورم زنگ چارم که دیگه نه لقمه دارم . نه پول دارم . نه سیب دارم تا میام برسم خونه از گشششششششششششششششنگی میمیرم قربونش برم هنوزم شکموه لپاش عین منه چونشم همین طور و این باعث افتخاره خوب اول تشکر میکنم از چوری چغل بهزاد برایان داداشی و همه ی برو بچ باحال وخودم تو پرانتز نوشته شده از طناز برگرفته از دفتر پاره پوره و کج و کوله و بد خط مامانم (خطش اینقدر بده که وقتیداشتم میخوندم صد دفه خواستم پارش کنم ولی نکردم)


کلمات کلیدی:
اسم و پيام تسليت چی ميزارين واسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦  
میخوام یه مسابقه بزارم واسه من اسم انتخاب کنین (با توجه به اخلاق ماهم .خوشکلیم. با هوشیم. وخصوصیات خوب دیگم)شوخی میکنماااااااااااا یوقت فکر نکنین من خود خواهمااااا نیستم به خدااااااااا  داداشی (چیچینی) اسم منو گذاشته خانوم کوچیک  مسخرمم نکنین هر کی مسخره کرد الهی بیوفته تو حوض لجن بره تو دهنشو باش قهر هم میکنم  در ضمن اگه من بمیرم به عنوان پیام تسلیت چی مینویسین واسم؟  اینم بگین بهترین نویسنده یه افتخار بزرگ نصیبش میشه ممنونم  طناز خانوم
کلمات کلیدی:
روانشناسييييييييييييييييييی
ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦  

سلام اول سال نوتون مبارک ببخشید که نتونستم زودتر آپ کنم دایی و خاله و ... اومدن اصفهان و همش خونه ی مامان بزرگمینا بودیم خوب توضیحات بسه اول بگین ببینم چقدر عیدی گرفتین؟ رد کنین بیاد مینیم من میخوام برم قشم 40 تومن عیدی دارم کممه میخوام خیلی چیزا بخرم داداشی رو که میدونم همه ی عیدیهاشو میده به من برایان و بهزاد هم میدن مگه نه؟ آخه اونا خیلی منو دوست دارن(ضایع نکنینا بگین آره اصلا چرا منو دوست نداشته باشید؟ من به این ماهی گلی خوشکلی خوبی... اهم اهم امضا نمیدماااااااااااا گفته باشم)چوری چغل عیدی میده نده به زور میگیرم ازش بقیه هم خودشون میان میدن وگرنه کتک میخورن راستی یادم رفت بگم چیزی خواستین بگین واستون میارم(این تارف طارف از اون الکیاش بودااااااا جدی نگیرین)از همتون ممنونم بابت عیدی هاتون اینم بگم هیچی به ذهنم نمیاد که واستون بگم دستمم یکم درد میکنه راستی جدیدا اسم من شده خانوم کوچیک این اسمو داداشی (چیچینی)واسه من گذاشته لطف کنین شما بگین چه اسمی واسه من مناسبه (با توجه به اخلاق ماهم و ...)یه مطلب روانشناسی هم واستون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

خوب به دلخواه خودتون یه مار بکشید و هر چی لازم میدونید واسش بزارین

جواب :

:

:

:

:

:

اگه مارتون صاف نشون میده آدم خوش قلب و رئوفی هستید

اگه ماری که کشیدید پر پیچ و خمه و به خودش تابیده نشون میده شما بد جنس و موزی هستید اگه مارتون نیش داره یعنی تو حرف زدن طرف مقابل رو می رنجونید(نیش دار صحبت کردن)

اگه مار نیش نداره نشون میده که حرفتون طرفتونو نمیرنجونه(زخم زبون نمیزنین)دفعه ی بعد یه روانشناسی توپ در نظر گرفتم که واستون بزارم اون یکی خیلی باحاله خوب من دیگه برم عیدیهاتونو برام بیارینا یادتون نره سال خوبی رو واستون آرزو میکنم همتونو دوست دارم از آقا بهزاد و برایان و چوری چغل و داداشی و چوری های دیگر هم ممنونم دفعه ی بعدی حتما با یه مطلب طنز باحال میام البته اگه زنده موندم راستی بچه ها هرکی از دست من ناراحته تو رو خدا بم بگه خودم مخلصشم اینقدر باش حرف میزنم تا راضی بشه با نظراتون خوشحالم کنین اسم یادتون نره بای بای


کلمات کلیدی:
دستممممممممممممممممممممممممم
ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٥  

سلام خوبین؟ منم خوبم اگه ننوشتم یه دلیلش تنبلیه یکیشم اینه که دستم اوراق اوراغ شده بزارین براتون بگم چی شد

عصر بود من تازه از خواب بیدار شده بودم که چوری چغل نازنین زنگ زد.داداش مهربان گوشیو آورده میگه پاشو یه پسره بات کار داره چشمام گرد شد گفتم با من؟؟؟؟؟؟؟ گفت آره گوشیو گرفتم با هزار ترس و لرز میگم بلهههههه یهو چوری چغل با اون صدای دلنوازشون که شبیه بوق کامیونه میگه سلام خوبی چطوری سلامتی؟ تا صداشو شنیدم به داداشم گفتم بعدا خدمتت میرسم. چقدرم از من میترسه از جاش تکون نخورد بعد به چوری گفتم اپ دیت کردم گفت خوب چی گذاشتی گفتم یه شعر باحال از حافظ گفت برام بخونش دفترم رو میز بود خواستم ورش دارم دیدم گه یه ذره دیگه برم جلو پخش زمین میشم ۴ ساعت به کورش التماس کردم دفترمو بده بالاخره راضی شد حالا هی دفترو میبره عقب میاره جلو میخنده خلاصه با هزار زور ازش گرفتم تا اومدم بازش کنم شعرو بخونم یهو دفتر از دستم افتاد اومدم تو هوا بگیرمش که با مخ اومدم رو زمین و دست کوچولوی نازم رفت زیر بدن ۴۹ کیلوییم همون جا یه آی گفتم خلاص شد از زوق فراوان دفترو برداشتم از تخت رفتم بالا شعرو خوندم یکم خندیدیم و چوری قطع کرد منم دیدم دستم درد میکنه ولی محلش نزاشتم شب هم دستم رو شکمم بود که خوابیدم نصفه شب قلط خوردم و روی همون دست چرخیدم که یهو یه جیغ بنفش زدم و بیهوش شدم مامانمینا اومدن و من در حالی که بابام میزد تو گوشم به هوش اومدم(تو گوشی های بابام اینقدر محکم بود که به گاو میزدی گریه میکرد)حالا به هوش اومدم مامانم داره میگه وای بچم مرد تو دلم گفتم ببخشید من زندماااااااااا بابام گفت چت شد چرا جیغ زدی؟ تازه یادم افتاد دستم درد میکنه زدم زیر گریه و گفتم دستم درد میکنه بابام یه نگاهی به دستم کرد و گفت شکسته منم که غربتی دادم رفت بالا حالا بدون اینکه بفهمم چی میگم هی چرتو پرت سر هم کردم گفتم من دستمو دوست دارم باهاش نمینویسم ولی خوب دست راستمو لازمش دارم نمیخوام دستم قطع بشه بعد یکم مکس کردم گفتم وایییییییییییییییی اونوقت بهم میگم مادرزادی دست ندارهبعد یادم افتاد چطوری موهامو ببندم بدتر دادم رفت بالا خلاصه ما رو بردند دکتر دستمو گچ کرفتند وقتی برگشتم خونه بابام گفت خداوکیلی مسخره میکردی یا حواست نبود؟ گفتم چی؟ گفت همونحرفایی که زدی کفتم مسخره نمیکردمبابام گفت پس خیلی خنگی اولا کسی که دستس میشکنه قطعش نمیکنن بدشم مثلا که قطع بشه بهش میگن معلولیت مادرزادی؟ یکم فکر کردم دیدم واقعا چرت گفتم حالا برگردیم به بیمارستان رفتیم اونجا دکتره میگه چی شد که دستت شکست گفتم از تخت افتادم پایین وایساده به من میخنده خیلی پیر نبود ۲۸ ۲۷ سالش بود خوشکل هم بود چپ چپ بهش نگاه کردم ساکت شد بعد مرتیکه روانی دست منو گرفته میکشه میگه درد میکنه؟ منم داد زدم گفت خوب خوب بیمارستانو کردی تو حلقت بعد برگشتیم خونه و حالا این غربتی بودن من دست خودم نیست ارثیه عموی بزرگوارم یه روز نشسته بوده تو خونه که عمم بهش میگه پات چی شده نگاه میکنه میبینه قرمزه دادش میره هوا و میگفته آخخخخخخخخخ میسوزه عمم پماد میاره که بماله به پاش و پاشو ببنده وقتی داشته پماد رو میمالیده روی شصت پای عموم میبینه انگار زخمه تکون میخوره برش میداره عموم داد میزنه و میگه روشو چرا کندی؟ عمم نشونش میده و میگه زخم نیست پوست پیازه خلاصه عموم ساکت میشه و میگه اااااااا؟ پوست پیازه؟ چرا درد میکرد؟ خلاصه اینجوریه که دستم شکسته و ..... سرتونو درد نمیارم بای و ممنون از داداشی که از من حمایت میکنه


کلمات کلیدی:
اونو حافظ
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥  

هر کی بخونه و بخنده و نظر نده الهی باد کنه......الهی بترکه الهی مثل چوری چغل ضایع بشه

نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس ______دیدم به خواب حافظ توی صف اتوبوس

گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم __________گفتم کجا روی؟گفت ولله خود ندانم

گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی__________گفتم چگونه ای گفت در بند بی خیالی

گفتم که تازه تازه شعرو غزل چه داری؟________گفتا که میسرایم شعر سپید باری

گفتم زه دولت عشق گفتا که کودتا شد_________ گفتم رقیب؟گفتا بدبخت کله پا شد

گفتم کجاست لیلی مشغول داربایی؟___________گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی

گفتم بگو ز خالش آن خال آتش افروز ________گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز

گفتم بگو ز مویش گفتا که مش نموده_________گفتم بگو ز یارش گفتا ولش نموده

گفتم چرا چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟________گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم کجاست جمشید جام جهان نمایش؟_______گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش

گفتم بگو ز ساقی حالا شده چکاره؟_________گفتا شدست منشی در توی یک اداره

گفتم بگو ز زاهد آن راهنمای منزل________گفتا که دست خود را بردار از سر دل

گفتم ز ساربان گوی با کاروان غمها___________گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم بکن ز محمل یا از کجاوه یادی______گفتا پژو- دوو - بنز یا گلف نوک مدادی؟

گفتم که قاصدک کو آن باد صبح شرقی_____گفتا که جای خود را داده به فاکس برقی

گفتم بیا ز هدهد جوییم راه چاره_________گفتا به جای هدهد دیش است و ماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد؟__________گفتا به پست داده آوورد یا نیاوورد؟

گفتم بگو ز مشک آهوی دشت زنگی ______گفتی که ادکلن شد در شیشه های رنگی

گفتم بلند بوده موی تو آن زمانها____________گفتا به حبس بودم از ته زندند آنها

گفتم شما و زندان؟ حافظ ما رو گرفتی؟____گفتا ندیده بودم هالوووووو به این خرفتی

اگه به نظرت خنده دار نبود برو رو خونیه فارسیتو قوی کن بی سواد

در ضمن تولدم مبارک 11اسفند هر کی نگه مبارک بترکه.....نوشته شده توسط طناز با همکاری داداش گلم کورش
کلمات کلیدی:
شيطونی در راه مدرسه...
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٥  

می خوام یه چیزی بگم اگه این بار اون مقداری که می خوام نظر نداشته باشم این آخرین مطلبم خواهد بود و دیگه نمی نویسم

داشتیم از مدرسه بر می گشتیم با مهشید ساعت 2 ظهر بعد من مثل همیشه شیطونیم زد بالا به مهشید گفتم تو کوچه که داریم میریم زنگ 5 تا خونه رو میزنیم که یکم هیجان داشته باشه گفت ای ول خوب فکریه تا پیچیدیم تو کوچه یه آقایی رو با آفتابه دیدیم فکر کردم حتما فاضلاب خونشون گرفته اومده تو کوچه.... بعد رفتیم جلوتر دیدیم یارو داشته ماشین میشسته به فکر احمقانمون خندیدیم رفتیم جلو دیدیم هیچ کس تو کوچه نیست منم بدون اینکه به مهشید بگم زنگ یه خونه رو زدم و دویدم مهشید هم با من دوید خلاصه پیچیدیم تو یه کوچه و کلی خندیدیم بعد از چند دقیقه راه افتادیم من دوباره زنگ یه خونه رو زدم تا اومدیم بدوییم من خوردم زمین یه آقایی هم اومد دم در گفت پدر سوخته مگه مرض داری زنگ میزنی در میری؟ و اومد جلو من و مهشید هم دویدیم از اونجایی که پای من داقون شده بود مرده به من رسید و من رو گرفت و مهشید هم چند قدم جلو تر ایستاد من که از ترس دستشوییم گرفته بود گفتم (این قسمت رو با گریه بخونید)آقا تو رو خدا خوب ماهم جوونیم هیجان نیاز داریم این مملکت که واسه ما جوونا کاری نمیکنه پس بزارید خوش باشیم خوبه بریم پارتی اکس بزنیم یا معتاد بشیم؟ یا دختر فراری بشیم؟ مرده که از حرفای مذحک من خندش گرفته بود گفت من باید به مدرستون بگم خلاصه بردمون دم مدرسه و مدیر رو خواست من هم داشتم التماس میکردم که آقا تو رو خدا تکرار نمیشه قول میدیم مرده دست منو ول کرد و رفت جلوی مدیر که بهش بگه من و مهشید هم الفرار... از مدرسه رفتیم بیرون و تا سر فلکه ی نو بهار رو دویدم مهشید رفت خونشون منم رفتم خونمون حالا که فکر می کنم میبینم قصر در رفتیم به شجاعتم افتخار و به خریتم اعتراف میکنم یه کار بد دیگه هم تو اون روز کردم اونم این بود که ... این بود که .. م .. من ... من رفتم ... رفتم سر دفتر ... من رفتم سر ماشین بابام و بی اجازه روشنش کردم و ... تصادف کردم ... با دیوار خدا رحمم کرد اگه با یکی دیگه بود گواهی نامه از تو ...... در میووردم؟اااااااااااااااااااه چوری چقل مریضیتو به من دادی شانس غزمیت ما رو داری؟ اونجا گرفتنمون ینی هیجان داشتیم وای بابام رفت سر ماشین الان میبینه بابا:کی با این ماشین رفته بیرون؟ تینا آدمفروش: بابا بابا بابا من بگم طناز رفت تازشم گفت به شما نگم تازه تصادف هم کرده خودش سالمه ولی ماشینو پکونده بابا: (داد)طناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااززز پوف تق توق شارق شورق بنگ اااااااااااااااای له لوه پوف پوف ( در اینجا من کتک مفصلی خوردم و این ها صدای کتک ها بودش) تازه عصرش داداشم داشت با توپ بازی میکرد که توپش به کله ی اینجانب خورد منم توپشو پاره کردمولی این کارم بد نبود هاااااااااااااان؟ خوب بابا باشه اینم بد بود نرنین منو در آخر از دیبدمینی جونم و چوری چغل و چوری مرتضی و چوری غزاله تشکر میکنم دیبدمینی و چوری مرتضی را به این علت که چوری چغل رو ضایع میکنن و از اون دو تا هم واسه اینکه نمیدونم تشکر میکنم دیگه ولم کنیننننننننننننننننننن نمیخوام من نازیو طلاق نمیدم مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان .................


کلمات کلیدی:
موففققییت
ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥  

سلاااااااااااام    دوستتان دارم  همیشه ای آذرخش مقدس اهم اهم

ااااا اینا رو من نوشتم؟ نه بابا اومدم یه اعطرافی کنم  من من من من ........

من (با حالت داد بخونین)  من  آدم بدی هستم مادرم  من  عربی ۱۱ گرفتم کمک  (البته خیلی امتحانه سختی بودا نمره ی بدی هم نشد  برقا رفت منم داقون امتحانو چیکار کنم؟  اااا)داد بزن) مامااااااااااااااااا ن من فردا امتهان دارم  مامان مهربون:چشمت کور می خاستی سبح بخونی    من:اهه  (گریه را سر دادم)مامان من مریزم ننه:تو گوه خوردی پاشو برو مدرسه  نههههههههههههههههههههههههههه   خاخش مینماییم نه نه ای مادر مهربان که جانم فدای تووووووووووو   نرم؟  پاشو تا باباتو صدا نکردم  دیدم اگه بگه حمیییییییییییییییید تازه باید برم  رب جمع کنم پاشودم  رفتم مدرسه امتحان دادم افتضاح شد به مامانم نگفتم   واییییییییییی   خدا به دادم برسه الان که دارم مینویسم رنگم بنفش توپ توپی شده شاید هم  آبی آلبالویی  حالا میگم چی شد که برقا رفت ..............   از اونجا که من بدم میاد عربی بخونم خدا زد پس کلم  نشستم بخونم که برقا رفت کورش شرو کرد به جیغ زدن که مامان مرحله آخر بودم  بعد صدایی نا هنجار اومد  گامب   کورش کورش چی شد زنده ای؟  تینا: مرسی که نگرانمی من: ااااا تو بودی؟  حالا چی شد تینا: خوردم تو دیوار کورش : ههه هه هه هه هه تینا: زهر مااااااااااار میام نصفت میکنمااااااااا کورش: زحمت نکش این دفه بخوری به دیوار دماغت مایتابه میشه بابا: برغ همه هست پس فیوز پریده  من میرم فیوزو بزنم  من:نه بابا میمیری ولش کن خودش میاد بابا: آی کیو فیوز خودش بر نمی گرده سر جاش من  هااااااااااان؟!!!!!!!!!!!  راست میگه هاااااا  خوب بابا برو بزن بعععععد از چند لهزه من:بابا زنده ای؟  بابا: تو منو نکشی من نمیمیرم  من: اااااا به من چه؟  تینا: ااااااااااااااا برغا اومد  هورا تلوزیونو روشن کن  من: بیخود من امتهان دارم  بابا: برو تو اتاقت  من:اااااااااااااااا  میخوام تلوزیون  بنگرم بابا: اگه نمرت از ۱۸ پایین تر بشه خودت میدونی من: من عربی فولم   و اینگونه شد که  من اینگونه شدم ۱۱  چه شاهکاریییییییییییییی  نتیجه:

۱:عربی را بخانید زیرا با قرآن در آمیخته است

۲: فیوز بپره خودش نمیاد سر جاش

۳: ۱۱ خیلی هم خوبه 

۴:مریم موچتو گرفتم


کلمات کلیدی:
سر کاری
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٥  
سلام خوبید؟؟؟؟؟؟؟  دلم براتون یه ذره شده بود  اومدم یه مطلب بنویسم و برم  خوب بریم سراغ اون روز خنده دار آقا ما همه رو جمع کردیم که جن ظاهر کنیم  هیچی همه اومدن من یه سینی آب کردم گذاشتم وسطشون  گفتم دستتونو بزارید لب سینی و چشماتونو ببندید  اینام همین کارو کردند  من گفتم روح کیو میخواید ظاهر کنین هر کی یکیو گفت گفتم نه همتون یکیو توافقی بگید  گفتن هایده  منم شرو کردم گفتم ای هایده ای زن بزرگوار  من میخواهم تم را به اینها نشان دهم خلاصه ۱ یا ۲ مین حرف زدم بد گفتم خوب داره میادش  گفتم بیاااااااا بیااااااااایهو محکم با کف دست کوبیدم تو سینییییییییی   نمیدونین چی شد جیغ جیغ طناز خیلی بی شعوری ترسیدیم  منم می خندیدم همشون موش آب کشیده شده بودن حالا این وسط گلنوش میگه من دیدمش وای چه خوشکل بود (گلی دختر دوست ننمه  دروغ گو و خیال باف)منو بگی میخندیدم تا این اینو گفت لیسه رفتم بچه باورش شده بود من روح ظاهر میکنم خلاصه  کلی خندیدم   نتیجه اینکه :هیچی  نتیجه نداره  نوشته شده توسط طناز  (دلم واسه فرشته و شادی و مریم و دنیا و یکی  تنگ شده اینو بخونین یاد من بیوفتین که دوستون دارم   خیلی  )
کلمات کلیدی:
همه توش هستنددددددددددددددددددد
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥  

سلام میخوام از همتون بنویسم که این آخرین و بهترین نوشتم باشه و تا سال دیگه وبلاگم بدون نوشته میمونه اول از عزیز ترین عزیزا شرو میکنم خودش میدونه کیه !!!!!!!! عزیز دلمه خوش اخلاقه ولی بضی وقتا زود عصبی میشه وقتی اشتباه میکنه عمرا نمیگه ببخشید خیلی ماهه قد و هیکلش هم خیلی توپه من از آدمای 4 شونه خوشم میاد ( خیلی خاترتو خواستماول همه در موردت نوشتمااااااااا) بدی مریم دوست باحاله 3 ساله خیلی خانومه خوش اخلاق مهربون فهمیده بدی فرشته ی عزیزم خیلییییییییییییییییی ماهه گل نازنین تکه بدی دنیا دوست باحالو جیغ جیغوم خوش تیپ و خلاصه باحاله بدی شادی خوبه باش حال میکنم بچه باحالیه بدی آقا پویا آقاست منطقی عنده آشتی دادنه بدی آقا محسن مغرور روشن فکر و بد نیست کلا بدی آقا نریمان پررو نامرد بی ادب زود پسر خاله میشه بدی داداشه گلم احسان داداشه اینترنتیه اوی فکر بد نکنید فقط داداشمه خیلی روشن فکر مهربون از راهنماییهاش همیشه سود بردم بدی کورش داداشمه باحاله ولی خیلی نا فرم بد عصبانی میشه وقتیم میخوای بش بفهمونی حرفتو نمیزاره هی میگه نمیخوام بشنومولی خوش اخلاقه بضی وقتا بد میشه بدی صهباست یه نامرد که با وجوده خیانتاش طلبکار هم هست بدی رامین پسر خالمه خیلی بچست هنوز دست از قایم موشک بر نداشته بدی پسر داییمه خیلی قد و مغرورو حاضر جواب و پررو (مهام) راحیل دختر خالمه خوشگل ماه خانوم خوش اخلاق سوسول و دوست داشتنی منصوره (دختر عموم) خیلی گله حرف نداره راز نگه داره وقتی پیشش باشی یه لحظه نیست که نخندی خوس اخلاقه به شدت علی پسر خاله ی گلم آقا علی خیلی مخلسیم خیلی آقایی دستت درد نکنه مهندس کامپیوترمونو درست کردی بدی آقا حمید (واسم نظر میده) بچه باحالیه نظراش هم کار سازه ما مخلسه همه ی هموطنان هستیم(اهواز)دایی علیه گلم خیلی دوستش دارم از همه نظر ماهه قربون هیکله سوپر منیش برم الهی امید جون نفر بدیه داداشه شادیه خوس تیپ خوش هیکل خوش اخلاق بدی عمو علی(بابای شادی) به من و شادی میگه شمبل خیلی ماهه من دوسش دارم خاله شهناز (مامان فرشته) خیلی باحاله من میمیرم واسه قرمه سبزیاش محشره به من و فرشته میگه تیتی و تاتا بدی مامانه گلم الهی قربونش برم ماه هم یه چیزی بالاتره به خدا به من میگه خرسه بدی بابامه قسم راستش جونه منه خیلی دوسم داره منم میمیرم براش هر چی بگم گوش میکنه هر چی بخوام برام میخره خلاصه مطابق میل من رفتار میکنه بدی آقا آرمین خجالتی (خیلی چیزی ازش نمیدونم همینو میدونم که پسر بدی نیست ) خودم حالا گل ماه خوشگل با مزه خوش اخلاق هولو بضی وقتا بد عصبانی میشم لپ دارم ولی اندامم اصلا چاق نیست میگن بنویس لجباز یه دنده لوس همین نوشته شده توسط طناز قابل توجه با ط نوشته میشه (من از سوسک و شب و مارمولک و مورچه و پشه مگس ((((زنبور ))))تاریکی و شاخ و برگدرختا تو شب میترسو)( خلاصه که ترسو تر از خودم سراغ ندارم)


کلمات کلیدی:
آی مامانی دستم
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٥  

سلام آ ی ی ی ی تا من باشم دیگه کسیو مسخره نکنم آخه کاری که نکردم فقط یکم اذیتش کردم خدایا تو چرا تلافی کردی؟ آی دستم سونیا نمیدونم چشاشو کجا گذاشته خوب در رو ندید نه ببخشید در سونیا رو ندید که از جلوش بره کنار سونیا هم با شونس رفت تو در خوب به من چه هر کی بود می خندید با یه حالت جالبی رفت تو در بد از همون جا یواش اومن پایین فکر کنم بد جوری با سرعت رفت تو در بد من بهش خندیدم برگشته می گه امیدوارم خودتم انجوری بشی ا آخه دختر تو کوری به من چه؟ خلاصه ما رو نفرین کرد برگشتنه داشتم می رفتم خونه ی مامان بزرگم سوار اتوبوس شدم بد موقعی که می خواستم پیاده بشم چشمت روزه بد نبینه سه تا پله ی اتوبوسو با سطح ارتفاعش یه پله کردم (به عبارتی با موخ اومدم رو زمین همه داشتن بم می خندیدند تو دلم به کفشام فوس دادمو پیاده شدم آ ی آی آی مامان دستم داره از جاش در میاد موخمم عیب کرده الان دستموبستو دارم با دست راست که هیچ وقت باش کار نمیکنم مینویسم دعا کنید دستم خوب بشه آی آی آی آی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی تازه اومدم خونه مامان بزرگمو تو راه دیدم همه ی چیزایی که خریده بود داد دست من فکر کن من خودم چلاق شده بودم اونم کلی میوه و سبزی و مرغ رو داده دست من آخه این انصافه؟ نه خوداییش انصافه؟ دارم از دست درد میمیررررررررررررررررر م مامانی کمک


کلمات کلیدی:
دعوايه خيابونييييييييی
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥  

وای عجب دعوایی بود با ماشین ندیده بودم کسی دعوا کنه پیکان با نیسان بودن که خیابونو بند آورده بودن منم که عاشق دعواااااااا ازماشین پریدم بیرون برم تماشا ولی تا چاقوووووووووووووووو رو دیدم منصرف شدم پیکانه هم مثل من تا چاقو رو دید رید تو خودش (با عرض معضرت) سوار ماشین شد و گازوند نیسانم به دنبالش پشت چراغ قرمز موندند فکر کنم پیکانیه به نیسانیه یه چیزی گفت یهو یکی از ماشین پیاده شد با چااااااااققققققوووووو پیکانه هم الفرار یه جوری در رفتا که من کفم بریده بود راننده نیسان هم یه فحش خیلی زززززززشت داد خیلی زشت بود فحشش ولی خوب ارزششو داشت آدم فحش رو ندید بگیره و جونشو بر داره فرار کنه ولی اگه بابام اجازه می داد می رفتم تشویق یه چیز جالب تو دعوا این بود که راننده نیسان با زیر شلواری بود آخه مرد مومن کی با زیر شلوازی میاد تو خیابون؟ تازه پاچه ی شلوارش تو جورابش بوووود    ogi base dige neveshte shode tavasite tanaz goleeeeeeeee khoshkele


کلمات کلیدی:
سر تيناااااااااااااا شکست
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥  

سر تینا به طور فجیهی شکست من و فرشته واسش یه شعر سرودن کردیم که واستون می خونم اول موضوع شکستنشو می گم اولش سر تینا رو پای فرشته بود بد تینا داشت می خندید سرشو با سعت 1 ک م در ثانیه آورد بالا سرش خورد به گوشه ی میز و به من و فرشته گفت بی شعور و دوباره سرشو گذاشت رو پای فرشته و داد می زد من سرشو گرفتم می گفتم کجاشه؟ وقتی دستمو بر داشتم دیدم خونیه با ترس گفتم ففففرررشششتتتههه و خونو بش نشون دادم فری گفت برو به مامانت بگو رفتم گفتم مامانم قش کرد (ای بابا نمرده که فقط سرش شکسته) بعد بابام سرشو باند پیچی کرد ومن همش می خندیدم مامانم می گفت (کوفت چرا می خندی؟)بعد مامانمو بابام رفتند بیرون من و فرشته شیر رو با آب آلبالو قاطی کردیم و به خورد تینا دادیم خوب این بود ماجرای سرش و اما شعرس که از همس بامزست

تینا سرش شکسته خونش به دست نشسته

وای چه مصیبتی وای برای چه گفت آی؟

وقتی که خونو بدید از ترس به خودش برید

فرشته گفت بخیه این تینا چقدر پخیه

طناز گفتش خونو ببین مامان گفتش موهاشو بچین

تینا گفتش نه تو رو خدا بابا گفتش خفه شو حالا

نی نی بودم سرم شکست کورش گفت و رو مبل نشست

اینجوری اشک نریختم چیکار کنم بی ریختم

2 قرن بعد

تموم شدش قصه ی ما حالا خوبه سر تینا

خووووووووب بیدددددددددددددددددددددددددددددد


کلمات کلیدی: